آرتین کوچک ما

آرتین در بدو تولد

آرتین یکساعته

آرتین یکروزه

آرتین یکماهه

آرتین دوماهه

آرتین سه ماهه

آرتین چهار ماهه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 7:17  توسط مامان  | 

گلکم:یکسالگی ات مبارک!

سلام.از آخرین پستی که نوشتم مدت زیادی میگذره و البته متاسفانه نتونستم برنامه هایی رو که برای روزهای تولد آرتین داشتم رو اجرا کنم چون تلفنمون قطع شده بود ومن هم از طریق دیگری نمیتونستم بیام نت.به هر حال حالا اینجام وباز هم دارم مینویسم.

باید از روزهای قشنگ و پراضطرابی بگم که آرتین عزیزترین مسافر اون بود.روزهای آخری که موجود کوچیکی در درونم میتپید و هر روز که به روز ورودش نزدیکتر میشد گویی سالیست که نمیخواد سپری بشه ولی حالا یکسال از اومدنش گذشته وانگار اونروز همین دیروز بود.روزهای سرد زمستان پارسال که برای ما گرم بود و برفی که میبارید تا اسمون هم شریک شادی ما شده باشه.همه انروزها چون یادی شیرین تو ذهنمه و همه اون شبهای بیخوابی ما و آرتین بیقرار که روزها میخوابید و در عوض شب تا صبح گریه میکرد و ما اون رو به نوبت بغل میکردیم و دور خونه راه میرفتیم تا اروم بشه و فردا دوباره کسی باور نمیکرد که این موجود اروم ونجیب که بیشتر تو خوابه،اصلا گریه کردن بلد باشه!روزهای پر دلهره بارداری و ارزوی بپایان رسیدنشون از ترس اینکه مبادا اتفاقی بیافته...

حالا یکسال گذشته...آرتین کوچولو حالا هشت تا مروارید سفید قشنگ تو دهن عروسکیش داره وبا هفتاد وهشت سانت قد و ده کیلو وزن یه بچه یکساله با رشد طبیعی محسوب میشه.میتونه چند قدمی راه بره میتونه لامپها رو روشن و خاموش کنه ومیتونه با جیغهاش به هرچی میخواد برسه.بابا رو بیشتر از هرچیز دیگه ای میگه و وقتی میخواد خودشو لوس کنه الکی میخنده و چشمهاشو تنگ میکنه....بعضی وقتها همه چیز میخوره و بعضی وقتها نمیتونی هیچی به خوردش بدی...وبا همه این چیزها آرتین حالا دیگه دنیای من وباباش شده و با هر حرکتش نگاه پرشورو هیجان مارو به خودش میکشونه...

************

اما بریم سراغ این چند روز که نبودیم:

هفته آخر دهماهگی،ارتین اولین قدمهای مستقلش رو برداشت و ماباشدی تصور کردیم که در تولد یکسالگیش او قادر به دویدنه ولی یک هفته بعد آرتین تب شدیدی گرفت وسه روز در تب میسوخت ودکتر علت تب رو ویروس تشخیص داد  وفقط استامینوفن تجویز کرد بعد از سه روز هم بدنش پر از دونه های قرمز شد که از علایم همان ویروس بود والبته تبش فروکش کرد .دونه های قرمز بعد از سه روز دیگه فروکش کردند و آرتین هم کاملا خوب شد ولی این مریضی انرژی زیادی رو از اون گرفت وبدتر از همه اینکه باعث شد که آرتین میلی به غذا خوردن نداشته باشه ولی به هرحال اون روزها هم گذشت وحالا آرتین دوباره شاد وسرحاله!

دندون هفتم و هشتمش هم همان هفته اول یازده ماهگی همزمان با هم جوونه زد.و حالا دیگه هردوشون که در دو طره دوتا دندون پیشین فک پایین هستن،کامل شدند.دوشنبه گذشته هم واکسن یکسالگیش رو بردیم زدیم و خدارو شکر با اون هم مشکلی نداشت.

اما خبر اصلی اینکه جشن تولد آرتین روهم خیلی خوب و البته یک هفته زودتر از موعد اصلی برگزار کردیم.چون عید غدیر بود وسه روز تعطیلی و بخاطر همین مامانم اینها میتونستن بیان.مهمونی با حضور خونواده فرشاد ومن وخوتهر بزرگم وهمچنین زن عمو و پسر عموی بزرگم که اینجا بودن برگزار شد ومهمونها هم حدود ۲۰ نفر بودن که نهایت ظرفیت خونه ما همین بود.کیک تولذ هم به شکل اسب اسباب بازی بود.عکسهای مراسم الان پیشم نیست ولی بعدا حتما میذارم.

دیگه اینکه قراره برای مراسم عاشورا تاسوعا بریم ولایت پس کلی خوش بحالمونه تو پست بعدی هم این یکسال رو بروایت تصویر میذارم.پس فعلا....بای

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 14:48  توسط مامان  | 

قرتی خان!

سلام!بازهم تاخیری طولانی.روزشمار بالای صفحه ده ماه و دوهفته ویکروز را نشان میدهد و این یعنی اینکه سیصد و ده روز از تولد آرتین میگذردوتنها پنجاه وپنج روز تا یکسالگی او باقیست!!!!!! 

در این یکماه و اندی آرتین پیشرفتهای قابل قبولی داشته،قابل قبول یعنی اینکه کارهای یک کودک دهماهه را کم وبیش میداند ولی خوب هر کدام از این کارها در جای خود برای ما یک شاهکار بشمار می آید.دوهفته پیش ما(من و آرتین) سفری به ولایتمان داشتیمتا متقابلا دیداری تازه کنیم با خویشان چشم براهمان ودر ضمن یک عروسی هم دعوت بودیم که جای شما سبز خیلی خیلی خوش گذشت.آرتین کلی تو عروسی ذوق کرد دست زد و رقصید تا همه بفهمند که چقـــدر قر تتوکمرش فرااااوونه و چقدر عروسی ندیده ستوخلاصه که از همه فامیل درجه یک عروس داماد هم فعالتر بود این قرتی خان.سه شنبه هفته پیش هم برگشتیم.

دوم ابان هم که رفتیم محضر برای عقد عمو فرهاد و خانمش که البته اونجا مراسم بزن بکوب نبود و فقط یک عقد محضری ساده برپا بود و قرار است که تا قبل از عید در صورت یافتن سالن خالی مراسم عقد و عروسی یکجا برپا شود.راستی یک هفته قبل از عقد کنون هم کارگاه عمو فرهاد در آتش سوخت و همه تولید امسالش یکجا از بین رفت!حادثه خیلی تلخی بود ولی بازهم خدارا شکر اسیب جانی به کسی نرسید هر چند که خسارت مالیش خیلی سنگین بود بگذریم و بریم سراغ کارهای قرتی پسر:

۱.بیش از سه هفته است که آرتین چار دست وپا میرود وتقریبا دیگر خبری از سینه خیز رفتن نیست.

۲.مستقلا مینشیند و براحتی با گرفتن دستش به هر نوع لبه ای می ایستد وکمی هم در همین حالت راه میرود.

۳.پیشرفتهای کلامی خوبی داشته :"بابا"را براحتی میگوید ولی "ماما" را زیاد بکار نمیبرد.زبان گربه ها،ببعی ها وماهیها را هم میداند.میو میو میکند(اینرا خاله مژگانش یادش داد)میگوییم "ببعی میگه"و او جواب میدهد بع بع،میگوییم ماهی شو واو مثل ماهیها لبهایش را بیصدا به هم میزند.کلاغپر کردن را هم بلد شده وهمیشه انگشت اشاره اش روی زمین و اماده کلاغ پر است.

۴.وقتی بهش میگیم بابا کو به باباش اشاره میکنه و میخنده والبته این افتخار رو فقط به باباش میده.حتی وقتی در میزنند یا تلفن زنگ میزنه هم فوری اشاره میکنه و میگه"بابا  بابا...".چیزی که یک هفته اخیر یاد گرفته هم این است که به اجسام اشاره میکند ودر مورد انها چیزهای نامفهومی میگوید.مثلا جمعه که به خانه مامان جونش رفته بودیم وقتی خواستم کالسکه ش رو بذارم تو اسانسور دیدم اسانسور خرابه و مجبور شدم وسایل را همانجا بذارم و آرتین رو از پله ها ببرم بالا.وقتی رسیدیم بالا تا مامانیش رو دید با انگشت اشاره کوچولوش اشاره به اسانسور کردو همونجور که انگشتش رو نگه داشته بود ماجرا را با زبان خودش برای او تعریف کرد شب هم که باباش اومد و بردش پیش اسانسور دباره برای باباش هم تعریف کرد و حتی پریروز هم که رفتیم اونجا هنوز یادش بود و به اسانسور اشاره میکرد و چیزهایی میگفت.ماهم که دیگه هی بوسش میکردیم و ذوقزده میشدیم و تشویقش میکردیم.

۵.در مورد خوردنش هم باید بگم که تقریبا همه چیز میخوره و بزنم به تخته تا حالا بد غذا نبوده البته اب رو خوب نمیخوره یعنی یک قلپ میخوره و دیگه نمیخوره.میوه هم دوست داره والبته سیب ولیموشیرین را بهتر از سایر میوه ها میخوره.

راستی پریروز میخواستم خرید مختصری برای خونه انجام بدم که مامانی آرتین هم گفت که آرتین رو ببرم پیشش بذارم من هم بردم.وقتی از خرید برگشتم دیدم که ارتین نشسته جلوی مامانیش روی یه دستمال و یه دستمال هم روی شونه هاشه ومامانی داره موهاشو کوتاه میکنه!اول جا خوردم و شوکه شدم اما بعد فکر کردم که خوب موهایش بلند شده بود ونیاز به اصلاح داشت البته قبلا کمی جلوی موهاشو زده بودیم ولی اینبار اولین بار بود که موهاش کامل اصلاح میشد.جالب بود که آرتین اصلا مقاومت نمیکرود وبا چند تا اسباب بازی مشغول بازی بود.نتیجه کار بد نبود هرچند بنظرم کمی زشتش کرده بود ولی حالا که دوروز گذشته انگار به صورتش بهتر جا افتاده.

این چند روزهم که هم من وهم آرتین مثل عامه مردم تو این فصل،سرماخورده بودیم البته زیاد شدید نبود ولی به هر حال مارو در گیر خودش کرده بود.الان که دارم این پست رو مینوسم آرتین خوابه(به هزار زحمت خوابیده).از صبح این صفحه جلوم باز بوده تا بالاخره الان نوشتمش چون تا وقتی آرتین بیدار ه نمیذاره بنویسم.هم کیبورد رو میخواد و هم موس رو!کلیدهای کیبورد روکه میزنه هیــــچ،راست کلیک و چپ کلیک هم میکنه تازه اسکرولر موس رو هم خیلی قشنگ  و حرفه ای میچرخونه!

******

از همه عزیزانی که کامنت گذاشتند هم ممنونم و ببخشید اگه دیر به دیر مینویسم.

در ضمن خطره تولد آرتین رااینجا1 واینجا2بخوانید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:9  توسط مامان  | 

ایستادن

سلامی دوباره

روزها با سرعت تمام از پی هم میروند وآرتین هر روز پیشرفت جدیدی  بروز میدهد پیشرفتهایی که هر چند در نظر ما نا چیز بنظر می ایند،برای پسرک سرآغاز گامهای بزرگی هستند که او برای برداشتنشان تلاش زیادی پیش رو دارد.

آرتین عزیزم برای تو مینوسم تا بعدها ببینی که چقدر برای همین کارهای کوچک و پیش پا افتاده تلاش و صبر میبایدت پس از صبر و سعی در برابر کارها و آرزوهای بزرگت نترس که همتت انها را ممکن خواهد ساخت.من وپدرتا تا حد توان و تا پایان عمرمان با تو خواهیم بود وهر روز بیش از قبل دوستت داریم و خواهیم داشت.

***

بیش از دو هفته است که آرتین اموخته که با تکیه دادن دستهایش به دستان من یا پدرش ویا هرچیزی که کمی بلندتر از سطح زمین باشد،میتواند حرکت جدیدی را تجربه کند:ایستادن!با شوق روی پایش می ایستد و همراه با ما ذوقزده میشود.احساس قدرت میکند جیغ میزند و از خود صداهای عجیب در می اورد(چیزی شبیه هههااااااا).

flying

 هنوز چار دست وپا نمیرود ولی توانایی زیادی در سینه خیز رفتن دارد بطوری که با همین روش همه جا را میپیماید و حتی  از پله توالت آویزان میشود و پله کوتاه آشپزخانه دیگر مانعی نیست تا اورا از فتح این گوشه بکر محروم کند.

جمعه همین هفته بود که  درحالی که در روروکش آواز میخواند و بالا  و پایین میپرید دست زدن کامل را تجربه کرد وحالا دیگر به هر بهانه ای دست میزند و خودش از همه بیشتر از این کارش ذوقزده میشود.دیروز هم درحالی که دخترکان همسایه  که برای بازی با او آمده بودند  در راهرو از او خداحافظی میکردند،با سروصدای زیاد برایشان دست تکان میداد و بای بای میکرد.حالا بازی جدیدمان این شده که بگوییم دست دست دست واو دست بزند و بخندد یا بگوییم بای بای و او به سمت در برود و بای بای کند.گاهی هم که حوصله اش سر میرود و کسی تحویلش نمیگیرد دستش را به سمت هدفی نا معلوم تکان میدهد و برای خودش کلی غر میزندوبه همین طریق کلی با طرف نا مرئی دعوا میکند.

bathing

پسرم چبزهای دیگری هم  یاد گرفته:اینکه اسباب بازیها،اشیاءلوس و فانتزی بدرد نخور هستند واینکه با یک قاشق و یک بشقاب یا حتی کاسه یاسینی یا هرچیز واقعی دیگری خیلی بیشتر از یک عروسک یا جغجغه میتوان سرگرم شد.البته از بین اسباب بازیها ماشین را خیلی دوست دارد و با مهارت ماشین را رو زمین میکشد و مهمتر از همه اینکه ماشین تنها چیزیست که خوردنی محسوب نمیشود!ودیگه اینکه چرخهای کالسکه اش که پشت در پارک میشود خیلی حیلی خوشمزه و خوشدست هستند.دیگه اینکه عاشق تصاویر اسکرین سیور مانیتوره و در واقع با نمایش انها آرتین هیپنوتیزم میشه و زل میزنه به مانیتور!برگهای درختچه مصنوعی کنار خانه هم که خوب کنده و مچاله میشوند.

پیشرفتهای کلامی چندانی نداشته و هنوز کلمات را بی هدف میگوید.

این هم آرتین و طالبی خوردن:

melon

و ایضا سیب خوردن:

در ضمن اینکه پسرک بجز دو روز همه سحرهای ماه رمضون رو به همراه باباش بیدار بود و سحری میخورد و همچنین همسفره افطار باباش هم بود پس باید بهش گفت که نماز و روزه هاتون قبول ح۸ق آآآ+++ق*ا+----ا(اینا دست تایپ رخود پسرکه!!*)/

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 12:4  توسط مامان  | 

دندان پنجم وششم,تولد بابایی

بعد از یک غیبت وتنبلی طولانی بازهم میگویم سلااااااام!

امروز چندین و چند تبریک جانانه داریم که اول من به همراه آرتین به اونها میپردازیم:

اول تولد سی سالگی بابایی که قبلا به ان پرداختیم!ودوباره میگوییم که بابایی جون تولدت مبارک!!!!

دوم نامزدی عمو فرهاد و مونا جون که به شدت به آنها تبریک میگوییم وبرایشان آرزوی خوشبختی مینماییم

سوم تولد پوریا کوچولوی شیطون بلا را به مجید و الهه جون تبریک میگوییم 

چهارم فرا رسیدن ماه مبارک رمضان را به همه مسلمانان ایران و جهان تبریک میگوییم و التماس دعا نیز داریم

ودر آخر هم جوانه زدن دندانهای پنجم و ششم را به آرتین شیطون بلای خودمان تبریک میگوییم جووووون

واما برویم سر اصل مطلب و وقایع این دو هفته و اندی غیبت:

۱.دندان پنجم آرتین در روز سوم شهریور  ودندان ششم هم درروز ششم شهریور جوانه زد.هردو دندان در دوطرف دندانهای پیشین فک بالا قرار دارند یعنی(فکرکنم)دندانهای دوم چپ و راست فک بالا که البته اول دندان سمت چپ جوانه زد.حالا دیگه خیلی راحت تر میتونه گاز بگیره

۲.اخیرا لکه های سفیدرنگی روی پیشونی آرتین ظاهر شده بود که چند نفر گفتن که ممکنه بخاطر افتاب سوختگی باشه و خوب میشه خودش ولی نشد وهفته پیش آرتین رو بردم دکتر پوست که تشخیص قارچ پوستیداد وگفت که علتش هم شاید به خاطر رفتن به جای الوده یا مرطوب بوده(فکر کنم باید مربوط به سفر عید به جنوب باشه")خلاصه که یک پماد و یک شامپوی ضد قارچ داد وگفت دوماه دیگه دوباره بیایید!

۳.برای چکاپ هشت ماهگی هم رفتیم پیش دکترش  وآرتین خان در هشت ماهگی ۸/۹۰۰کیلوگرم وزن و۷۱ سانتیمتر قد دارد دور سرش هم ۴۶ سانت است که شکر خدا همه چیز طبیعیست .راستی چنذد وقتیست که آرتین در خواب وبیداری به شدت دندان قروچه میکند که خیلی نگران کننده به نظر میاد ولی دکترش گفت که بخاطر دندان دراوردنش است واشکالی ندارد و برای کاهشش هم از همان تی ژل در محل لثه و دندانهای جدیدش بمالم.

۴. همچنان آرتین خان به شغل آوازه خوانی مشغول است  وجدیدا هم وقتی آب یا غذا میخوره سیر که میشه شروع به مسخره بازی میکنه و اب و غذا رو با دهنش پوففف میکنه بیرون!هفته پیش هم رفته بودیم پارک که باد میومد و آرتین حسابی کیف میکرد و آواز میخوند!باباش هم که این جور مواقع اونو آوازه خون عاشق صدا میزنه.

دیگه اینکه تقریبا همه چیز میخوره چند روز پیش هم روی یه تیکه نون بربری پنیر مالیدم دادم دستش و اون هم کم کم وبا اشتها خورد البته بیشتر پنیرهاشو!

۵.چهار شنبه هفته پیش هم خاله کوچیکه خودم و خانوادشون از اصفهان اومده بودن خونمون البته فقط  یه روز موندند چون میخواستند برن مشهد ولی باز همان یک روز هم خوب بود.برای آرتین هم یک کوالای آوازه خون خوشگل آوردن که دستشون درد نکنه

۶.پریشب یعنی دوشنبه شب هم رفتیم بله برون عمو فرهاد و (زن عمو)مونا که جای شما خالی آرتین برای اولین بار کلی غریبی کرد وگریه کرد ما که چیزی از  روند بله برون نفهمیدیم چون به همراه خواهر عروس که اون هم یه دختر شیطون دوساله داشت و در عین حال مواظب پسر شیطون یکساله خواهر دیگرش هم بودتو اتاق مشغول بچه داری بودیم ولی سرجمع خوش گذشت بازهم بهشون تبریک میگوییم.

...دیگه اینکه آرتین الان نشسته رو تخت ما و داره کلی ف ض و ل ی میکنه چند بارهم از تخت اویزون شده که کتابها و چیز میزای روی میز کامپیوتر که بغل تخت هستش رو برداره خلا صه داره کلافم میکنه دیگهیه کیبورد خراب گذاشتم جلوش و اونهم محکم میکوبونه روش وصداهای عجیب غریب در میاره ولی بازم میخواد بشینه رو پای من و روی کیبورد اصلیه بزنه!

(۱۰دقیقه بعد)بالاخره موفق شدم بخوابونمش!

دیگه اینکه دیروز هم روز اول ماه رمضون بود ومن روزه نگرفتم ولی امروز روزهام تا ببینم میتوتنم تحمل کنم وایا اینکه شیر کافی برای آرتین دارم یا نه در صورت مثبت بودن تحمل و فراوانی شیر بقیه ماه را یک روز درمیان یا دو روز در میان روزه میکیرم هرچند بابایی مخالف است

از کسایی که عکس خواسته بودن هم عذر میخوام چون این پستم یه کم طولانی شده و انشاله پست بعدی  فقط عکس میگذارم پس فعلا بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 16:51  توسط مامان  | 

مخصوص بابا فرشاد!!!!!

تولد تولد تولدت مبارک      مبارک مبارک تولدت مبارک(n)

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

امروز تولد بابا فرشاده و من از همین جا از طرف خودم و آرتین عزیز این تولد را رسما به ایشون تبریک میگویم:تولدت ۳۰ سالگیت مبارک فرشاد جان! هورااااا

 وبه قول معروف انشاله که ۱۳۰ساله بشی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 14:53  توسط مامان  | 

آرتین سینه خیز میرود!

سلام وخبر خبر:

آرتینم بالاخره از روز شنبه ۲۶ام مرداد شروع به سینه خیز رفتن کرد.شنبه ظهرساعت ۱.۱۵دقیقه بعدازظهر:آرتین غذایش را خورده بود ومن در حال جمع کردن ظرفهای غذایش بودم که ناگهان دیدم که آرتین داره سینه خیز روان خود را به جعبه دستمال کاغذی  که درکنار من بود میرسونه! وبالاخره هم موفق شد.حالا هم دیگه خیلی راحت وسریع با سینه خیز رفتن به همه جا سرک میکشه.البته سینه خیز رفتنش هم اینجوریه که ب ا سنشو میده بالا وبا فشار اوردن روی زانوش میره جلو.این حرکتش تقریبا نیمه چار دست وپاست و پسرک این کار را خیلی خوشمزه ونانازی انجام میده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:45  توسط مامان  | 

دندانهای سوم وچهارم برای موشی که خرگوش میشود!

اول سخنی با آرتین:

پسر عزیز و خوشگلم این روزها تو روز به روز کار جدیدتری یاد میگیری وهربار مارا شادتر وشادتر میکنی! هروقت که من یا بابایی خسته ایم تو با خنده هایت مارا سر حال میکنی وخستگی بابایی بعد از برگشتن از سر کار با خنده های تو خیلی زود تمام میشود.میدانم که طعم این روزها را هرگز فراموش نمیکنم وقدر لحظه لحظه ی انرا میدانم.ارزو میکنم که تا ابد همینطور پاک ومعصوم شاد زندگی کنی!وبازهم خدارا برای هدیه دادن تو به ما بیشمار بار شکر میگویم :خدایا شکرت،همین!

واما روزهای آرتین ما در این سه هفته ای که گذشت:

در سه هفته گذشته سر ما حسابی شلوغ بود والبته روزهای خوبی هم بود.سه شنبه چهارم مرداد خواهرم که تازه عروسی کرده به همراه شوهرش وخواهر کوچکم به تهران امدند وبه مدت سه روز مهمان ما بودند.چهارشنبه که عید مبعث بود وتعطیل،باهم رفتیم سعداباد ناهار را بیرون خوردیم وشام هم خونه خواهر شوهر خواهرم دعوت بودیم وچون بعداز ظهر ماشینمون خراب شد مجبور شدیم همونموقع بریم اونجا چون خونشون نزدیکیهای محل خراب شدن ماشین بودپنجشنبه هم رفتیم پارک ملت وجمعه هم خواهرنم وشوهرش رفتند و آبجی کوچیکه پیش ما موند.دیگه روزهای بعدش هم که ما هرروز میرفتیم پارک گردشا وایناتا اینکه سه شنبه مامانم اینهااومدند دنبال آبجی کوچیکه وچهارشنبه هم همگی باهم رفتند...

اما از کارهای آرتین جیگر بگم که برای  اینکه یادم نره یادداشت کردم که تویه فرصت بیا اینجا بنویسم:

۱.اول از همه اینکه آرتین خان دوشنبه هفته قبل که میشه ۲۱مرداد دوتا دندون بالاییش رو باهم ویکجااز خدا گرفت وبعد از موش بودن تبدیل به خرگوش شد!

هرچند سر همین هم بود که روزهای قبلش خیلی بیقراری میکرد.

۲.همش در حال بابا گفتنه والبته یادم نیست کی این کارو شروع کرد ولی فکر میکنم غیرعمد باشه چندبارهم همین جوری گذری کفته ماما.تو آواز خوندن هم خیلی پیشرفت کرده واز دیروز که رفتیم خونه مامان جونش(مامان بابایی)مامانیش بهش یاد داده که وقتی دست میزنیم به دهنش آآآآآ کنه تا صدای آ-آ-آ-آدربیاد بعد هم که ما دستمونو برمیداریم شروع میکنه دست خودشو بزنه واین صدارو در بیاره

۳.هرآهنگی(از زنگ موبایل تا دین دینگ دانگ اخبار)بشنوه،در هرموقعیتی(نشسته،خوابیده،تو بغل ،تو روروک،در حال شیرخوردن و ..)شروع میکنه بپره بالا پایین و برقصه.رقصیدنش هم اینجوریه که در حال بالا پایین پریدن دستهاشو از هم باز میکنه وانگشتهاشو میماله کف دستش(یک رقص کاملا حرفه ای!

۴.خیلی سعی میکنه کارهای مارو تکرارکنه مثلاهفته پیش خواهرم نشسته بود پای تلویزیون ودستش رو گذاشته بود زیر چونش که یهو دیدم آرتین از تو روروکش زل زده به اون و دستش رو هم گذاشته زیر چونش!خیلی بانمک وخوشمزه!دیگه وقتی جارو برقی یا ابمیوه گیری یا میکسر یا...رو شن میشه با تعجب به اونها نگاه میکنه و صداشونو در میاره و میگه هههووو ههوووووو

۵.عشق کنترل و گوشی تلفن و موبایله وهرگز به هیچ اسباب بازی به اندازه اونها توجه نشون نمیده!برا همین میخوام برم براش از این موبایل تقلبی ها که قبلا ازشون خیلی بدم میومد بخرمشاید دست از سر اینا برداره.

۶.تو شیطونی کردن هم خیلی پیشرفت کرده!هنوز نمیتونه خودشو بکشه روزمین و جلو بره(تنبل خان) ولی با غلت زدن یا با روروکش خودشو به هر جا که بخواد میرسونه همش میخواد بره سراغ برگهایا خزه های گلدون یا میره سر سطل آشغال کوچیک کنار اتاق یا میره وسایل روی میز رو میریزه پایین یا اینکه کلا رومیزی رو میکشه طرف خودش وهمه چیزای رو اونو میندازه پایین بنابراین منم تا حد امکان وسایل رو جمع کردم وجلوی میز تلفن  وگلدون وسطل اشغال هم پشتی گذاشتم تا نتونه به اونها برسه(اصطلاحآبه این میگن اویزون کردن همه چیز ار سقف!)شانس اوردم که آشپزخونه پله میخوره و هنوووز!نمیتونه خودشو به اونجا برسونه!!!!!

۷. سه شنبه هم بردیمش آتلیه تا عکس بندازه و چشمتان روز بد نبیند که من جلوی اقای عکاس باشی چه دلقک بازیهایی که از خودم در اوردمتا آقا آرتین بخندن واون دندون موشیهاشو نشون بدن ولی دریغ از یک لبخند همش با تعجب  به دم و دستگاههای اطرافش نگاه میکرد خلاصه بماند که بعذ از بیرون امدن از عکاسی چه خنده هایی تا اخرشب گذاشته بود ومن چه سردردی کشیدم هنوز هم که هنوزه صدای عروسک بوقی تو سرمه!عکسها هم قراره دهم شهریور حاضر بشه هرچند که من امیدی به خوب بودنشان ندارم!

۸.حال چند تا از شیطنکهای دیگه شازده پسر:یکشنبه هفته پیش وقتی داشت سوپشو میخورد یهو کله زد سمت کاسه سوپ وگوشه چشم راستش خورد به لبه کاسه بعدشم که تا یکی دو ساعت جاش ورم کرد و من براش یخ گذاشتم تا خوب شد خدا خیلی رحم کرد.....همون شب دوباره نشسته بود پیش بابایی پای تلویزیون که یهو رفت بسمت کنترل که با صورت خورد زمین وجای دندونهای جدیدش زخم شد و خون اومد من خیلی ترسیدم ولی بازهم به خیرگذشت.....

فردا شبش هم دوباره نشسته بودیم که یهو دیدیم آرتین داره با یه چیز گرد توری مانندی بازی میکنه.این دیگه چی میتونه باشه؟اینورو ببین اونوروببین بالاخره این شی از کجا اومده؟که یهو متوجه تفاوتهایی بین دو باند ضبط شدیم بعله اون شی توری روی باند ضبط بود که ما هنوز نمیدانستیم که میتوان انرا از باند جدا کرد وپسر گلم این را هم به ما نشان داد!

۹.دیگه اینکه سیب و موز وهلو وگلابی و کلا همه میوه ها رو خیلی دوست داره اونها رو با هم رنده ریز میکنم ومیدم بهآرتین اون هم خیلی با اشتها همه رو میخوره قربونش برم ایشالله که اینقده خوشمزه میخوره

زرده تخم مرغ رو هم شروع کرده البته اول یه کم وحالا کامل. در خوردنش مشکلی نداره ولی در کمتر از ۱۰ دقیقه بعد همه رو ب ا ل ا میاره!نمیدونم ولی فکر کنم دوست نداره.تو سوپش هم عدس اضافه کردم ولی اینجوری سوپش رو نمیخوره و سوپهای قبلیش رو  که شامل برنج گوشت هویج سیب زمینی بادام کنجد گردو وشیر بود را ترجیح میده.

دیگه همین دیگه سعی میکنم خیلی زود عکسهای جدیدش رو هم بذارم پس فعلا خداحافظ!

  پ.ن:راستی فرا رسیدن عید بزرگ میلاد حضرت مهدی(عج)عزیز را به همه تبریک میگم به امید ظهور هر چه زودترش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 11:39  توسط مامان  | 

آرتین خان مینشیند

سلام حتما تا حالا شده که کلی مطلب تایپ کنید و   بعد با رفتن برق یا بد قلقی کامی همه برباد بره؟اونهم برای طولانی ترین پستی که تا حالا نو شتید ؟امروز این بلا  به سر من اومد!اونهم برای پستی که  یه جمله یه جمله همراه با موسیقی پشت صحنه غرغرهای اقای پسر تایپ کردم به هر حال مخم سوتید والان با سردردی حاد وبا همان شرایط در حال تایپم باشد که روی کامی کم شود:

ایامی که در حال سپری انها هستم ایامی است که از لحظه لحظهاش لذت میبرم واز خدا میخواهم که همه شیرینی انرا تجربه کنند.روزهایی که ابستن کودکی ومعصومیتهای آرتین است و روزهایی که در هر کدامش ارتین کار تازه ای یاد میگیرد تا ما با ان به وجد اییم و خدا را بیشتر به خاطر وجودش شکرگوییم(پس خداجون شکرت بخاطر همه ی چیزهای خوبی که به ما دادی!

اما از کارهای آرتین خان بگم:

اول اینکه پسرم روز به روز داره از پله های ترقی بالاتر میره ودر پی این بالا رفتنهابالاخره اقا آرتین توانست وزن کمرش را تحمل کند و بنشیند البته قبلا هم اینکار را میکرد ولی ما باید ساپورتش میکردیم تا سرش به زمین نخورد(هر چند کم سرش زمین نخورده انقدر که به قول معروف ابدیده شده و دیگه با زمین خوردن دردش نمیاد البته اینو ما میگیم چون بعدش گریه نمیکنه)ولی هنوز نمیتونه خودش مستقلا بشینه!

دوم اینکه بالاخره اون شنبه معروف رسید وما جای خواب اقا ارتین را جدا کردیمولی چون اتاق خواب ما(جای تختخواب که چه عرض کنم)جایی سیف ومطمئن برای یک رختخواب دیگر راندارد فعلا آرتین در محل حال منزل میخوابند باشد که با دعای دوستان ما به منزل جدید بموویم(نقل مکان کنیم)یا اینکه در فکر جدیدی مبنی بر تقدیم تخت خود به تنها وارثمان بیافتیم که البت زهی خیال باطل!البته دوشب اول خیلی برای من سخت بود چون همش دلم براش تنگ میشد وتا صبح خوابم نمیبرد(حالا همش پنج متر با هم فاصله داشتیم)ولی حالا دیگه دارم عادت میکنم آرتین هم یکی دوبار بیدار میشه شیر میخوره وراحت میخوابه!

دیگه اینکه انروزها پسری کلی جذاب شده اون از پارک رفتنش که همه رو اعم از دخترو پسر دور خودش جمع میکنه و اونم از مهمونی رفتناش!هفته پیش که روز پدر بود باتفاق مادر شوشو وخواهرشوشو رفتیم مولودیوبرای راحتی پسری گوشه ای دنج گزیدیم و نشستیم ولی امان از لحظه ای راحتی!یه لحظه به خودمون اومدیم دیدیم دو سه تا کوچولوی نوپا ریختن سر آرتینی و حالا بچلون و کی نچلون حالا یکی بیاد اینارو کناربزنه ولی ازبین اونها یک دختر یکسال و دوماهه بود که پسر ما حسابی دلشو برده بودومرتب میومد و رو ل ب آرتین ب و س های ابدار میذاشت و میرفت آرتین هم اول ذوق میکرد ولی بعد کلافه شدوزد زیر گریه حالا ما سه نفری از یه طرف آرتین رو ساکت میکردیم و از یک طرف هم یه طوری که مامان مبینا خانم که داشت مارو نگاه میکرد ناراحت نشه اونو از آرتین جدا کردیم بعدشم مامان مبینا اومد و بردش وهمون موقع هم چند نفر اومدن نشستن جلوی ما وبدین ترتیب راه عبور برایشان بسته شد البته عکسم گرفتم که بعدا میذارم.اینروزها هم دختر همسایمون(که تازه به خانه بخت رفته)وقتی میاد خونه مامانش(هرروز)میاد و آرتین رو میبره خونشون مهمونیا منم از یه طرف حوصله م از نبودنش سر میره ازیه طرف هم فرصتی پیدا میکنم که به کارهام برسم!

دیگه اینکه آرتینی جدیدا طرفهای عصر که میشه خیلی بد قلق میشهنه شیرشو میخوره ونه میخوابه فقط باید بغلش کنم وراه برم البته به پارک رفتن هم راضیه بچمفکر کنم داره دوباره دندون در میاره شاید هم عادت کرده که هرروز اینموقع ببرمش پارک گردشا!

دیگه هر چی فکر میکنم چیزی یادم نمیاد بقیش باشه برا پستای بعدی! 

اینم یه عکس از دندونای دندون مووووشیه خونه ما

dandon mooooshiiii

artin

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 18:23  توسط مامان  | 

عکس

بالاخره تونستم عکس بگذارم این شما و این اقاآرتین ما

sleepy

jigar talaafter bathing

عکس بالا بعد از حمامه البته مربوط به۱۶ خرداده

قربون خوابیدنت برم

roroak

آرتینی تو بغل بابایی ژست گرفته:

jesture

زبونشو بخوریدجوووون

tongue

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 7:19  توسط مامان  |